تبلیغات
تازه های عمران و معماری - هنر آبستره ( Abstract)
شنبه 7 اسفند 1389

هنر آبستره ( Abstract)

   نوشته شده توسط: علیزاده    نوع مطلب :معاری ،

یکی از اقدامات متهورانه که در نقاشی قرن بیستم به وقوع پیوست، نهضت هنر انتزاعی(آبستره)بود. درباره چگونگی و کیفیت این نهضت هنری، همواره بحث ها و جدل هایی بین حامیان آن از یک طرف و مخالفان از طرف دیگر صورت گرفته، مضافاً اینکه در مورد بررسی ارزش های زیبایی شناسی آن اختلاف های بسیار موجود است. پیرامون هنر انتزاعی در منابع مشابه چنین می خوانیم:( در میان هنرها، معماری و موسیقی به عنوان هنر های انتزاعی مورد قبول واقع شده اند؛ زیرا از قواعد و قوانینی پیروی می کنند که متعلق به آنهاست و نیازی به جنبه «نمایشی» ندارند؛ در حالی که شعر و نقاشی و مجسمه سازی تحت عنوان «هنر های نمایشی» قلمداد می شوند. آیا این گونه تفکیک نمودن هنر ها باید همواره رعایت گردد؟ یا اینکه به کمک اصول کلی زیبایی شناسی، کلیه هنر ها از جمله نقاشی و مجسمه سازی، مانند موسیقی و معماری مورد سنجش و بررسی قرار گیرند؟

-به نظر می آید که نقاشی انتزاعی در مسیر خودش به منظور رقابت با موسیقی به وجود آمده باشد. زیرا با توجه به هنر «کاندینسکی» و «موندریان» با برداشت هایشان نسبت به موسیقی و معماری، حد و مرز های هنر انتزاعی را مشخص نموده اند. در روند تکاملی هنر انتزاعی که نمایانگر هنر مدرن است، آیا مرز بین هنر نمایشی و غیر نمایشی مشخص است؟ حد و مرز آن کجاست؟

آیا می توان از انواع هنر انتزاعی وابسته و انتزاعی مطلق سخن بمیان آورد؟ آغاز و پایان هنر انتزاعی کجاست؟ و بلاخره آیا هنر انتزاعی با تمام نمود هایش به قرن بیستم تعلق دارد، یا آنکه از نظر تاریخی به هنر های گذشته ارتباط دارد؟

- در ادامه مطلب بخوانید…

-اصطلاح«آبستره» به خودی خود دارای ابهام و نیازمند بحث و گفتگو است. زیرا بخوبی می توان ادعا کرد که تمام هنر ها آبستره هستند؛ و یا اینکه می توان با «پیکاسو» هم عقیده شد که هنر آبستره اصلاً وجود ندارد، چنانکه هر اثری تکیه بر روشی خاص و نمودی از زندگی دارد. یکی ازمعروفترین مفسرین و مبلغین هنر انتزاعی«میشل سوفِر» فرانسوی است. در مورد هنر انتزاعی می گوید: من هنری را انتزاعی می نامم که یاد آور هیچ گونه واقعیت شکلی نباشد، حتی اگر نقطه ای باشد که هنرمند از آن آغاز به کار کرده باشد.

هنر انتزاعی که با هر گونه نمایش واقعی از موضوعات سر ستیز دارد دارای دو مورد حائز اهمیت می باشد؛ یکی«فرم»و دیگری«رنگ». این دو عامل از لحاظ زیبایی شناسی دارای معیار های مخصوص به خود هستند.

این هنر که سابقه ای نزدیک به یک قرن دارد – همواره با هنر تزیینی (دکوراتیو) مقایسه شده که خود موجب شبهاتی نیز گردیده است. هنر تزیینی دارای قوانین دقیق و مشخص می باشد و در ضمن از آزادی های بسیاری بر خوردار است. در حالی که هنر انتزاعی از قوانین مشخص پیروی نمی کند و حد و مرزی نمی شناسد. از طرفی هنر انتزاعی را می توان با عنوان عکس العملی در برابر«واقع گرایی مدرسه ای»(آکادمیک) قرن نوزدهم به حساب آورد که نشانه های ظهور آن را می توانیم در پایان همان قرن، یعنی در نهضت امپرسیونیسم و سپس شیوه هایی دیگر مشاهده کنیم.

نقاشی انتزاعی را می توان به دو نوع تقسیم کرد: نوع اول شامل آثار هنرمندانی می شود که صرفاً به رنگ و فرم توجه دارند و این دو عنصر تجسمی را تنها به خاطرجلوه های مجرد آنها بکار می گیرند. در تابلو های این نقاشان، اشکال و نقوش هیچ گونه شباهتی با نمونه های طبیعت و عالم واقع آنها ندارند.رنگ ها نیز از رنگ های طبیعت پیروی نمی کنند و از رنگ تنها به خاطر خود رنگ و از فرم صرفاً به خاطر فرم استفاده می شود.

نوع دوم شامل آثار نقاشانی است که رنگ و فرم را علاوه بر جلوه های مجرد هر یک، با توجه به معانی و مفاهیم آنها بکار برده اند. در این روش رنگ ها و فرم ها بدون آنکه موضوع یا شیء را به نمایش در آورند، حالات عاطفی خاصی را برای بیننده ایجاد می کنند. چنانچه مثلاً رنگ قرمز و نارنجی می توانند برای انسان حالات هیجان و شور و التهاب ایجاد کنند و برعکس رنگ های سبز و آبی، آرامش بخش و تسکین دهنده هستند، فرم ها نیز به نوبه خود چنین حالات روانی ایجاد می کنند. این قبیل آثار را به نام «حالتگری انتزاعی»(آبستره اکسپرسیونیسم) می نامیم.

هنر انتزاعی به دو دوره تاریخی تقسیم می شود. دوره ابتدایی آن از سال ۱۹۱۰ م. آغاز شد و تا سال ۱۹۱۶ م. ادامه یافت. در این مرحله هنر انتزاعی شامل یک روند ضد طبیعت بود. دوره بعدی از سال ۱۹۱۷ م. شروع گردید و با جنبش «دستایل»- که در آن اصل «انتزاع به خاطر انتزاع» مورد نظر بود- همراه شد و تا به حال راه ویژه خود را پیموده است.

اولین اثر نقاشی انتزاعی، در سال ۱۹۱۰ م. توسط هنرمندی روسی به نام «واسیلی کاندینسکی»(۱۸۶۶-۱۹۴۴ م.) بوجود آمد. این اثر به وسیله آب رنگ با سطوحی رنگین و با حالتی دینامیک، بدون توجه به جنبه نمایشی آنها، کشیده شده بود. در همین سال کاندینسکس کتاب معروف خود به نام «روحانیت در هنر» را به منظور توجیه کردن نکات استتیکی جهت یابی جدید هنر نقاشی، به رشته تحریر در آورد. این اولین کتابی بود که در زمینه هنر آبستره نگاشته شد. چیزی که کاندینسکی را متوجه هنر انتزاعی نمود، ابتدا یک دامن خوش رنگ و سپس یکی از تابلوهای خودش بود که تصادفاً به صورت وارونه در کنار کارگاهش قرار داشت. تحت این شرایط کاندینسکی در نگاه اول با تابلویی روبرو گردید که دارای رنگ آمیزی جالب و چشم گیری بود و وی قبلاً آن را نمی شناخت. همین تابلو وارونه نکته اصلی هنر انتزاعی را برایش روشن کرد. پس او چنین نتیجه گرفت که در یک تابلو رنگ ها و فرم ها هستند که به صورت مجرد نقش اصلی را ایفا می کنند. اما آنچه که موجب کشف اصول زیبایی شناسی توسط کاندینسکی گردید مطالعات و جستجو هایش در زمینه موسیقی بود. وی اولین طرح های خود را با نام «بدیهه سرایی» و آثار کاملترش را تحت عنوان «ترکیب» نامید.

آثار نقاشی کاندینسکی بسیار متنوع و به شکل های متفاوتی عرضه شده اند. آثارش در ابتدا برای بیننده دارای ارزش نمایشی می باشند و سپس با ارزش ساختمانی جلوه می کنند. زیرا به وسیله شکل های کوچک هندسی پوشیده از رنگ های شدید به وجو آمده اند؛ لذا از نظر بصری مانند اشیای قیمتی بنظر می آیند. علی رغم ارزش فیلسوفانه آثارش، هنر او دارای نمودی تزیینی است، این همان خاصیتی است که در اکثر آثار شرقی مشاهده می شود. کاندینسکی در مورد هنر انتزاعی خودش می گوید: «به همان اندازه و ترتیبی که صدا ها و ریتم های موسیقی با هم جمع می شوند، فرم ها و رنگ ها نیز در نقاشی باید بر طبق روابط کثیرشان، با یکدیگر ترکیب شوند». همچنین اضافه می کند:«… رنگ ها و فرم ها فی نفسه و به وسیله خود، قدرت روانی پر طنین فراهم می آورند. کسی که تابلویی را تماشا می کند، باید آن را چون امتزاجی از فرم ها و رنگ ها- که حالتی روانی را بیان می کنند- ببیند و نه آنکه برگردانی از جنبه خارج اشیاء را جستجو کند».

کاندینسکی از نقاشانی بود که گرایش های عرفانی داشت و تمام کوشش هایی را که انجام می داد تحت شعاع انگیزه های ضد ماده گرایی او قرار می گرفت. او بار ها در نوشته هایش، از روح شرقی، خاطرات سرزمین خود و فضای رنگین و عرفانی کلیسا ها نیز افسون تصاویر اولیأ سخن رانده است.

در هنر شرق خصوصیاتی نهفته است که می توان آنها را با هنر انتزاعی کاندینسکی مقایسه کرد. در نقاشی چین و ژاپن علی رغم توجه بیش از حد نقاشان به طبیعت، گرایش های انتزاعی مشهود است. به همین نحو در اکثر نقوش و رنگ های هنر ایران خواه هندسی و یا گیاهی و به خصوص مینیاتور ایرانی می توان ویژگی های هنر های انتزاعی را دید.(باید اضافه کنیم که در هنر اسلامی جنبه دیگری بر خصوصیات انتزاعی نقش و رنگ غلبه دارد و آن ساحت معنوی هنر اسلامی است که زیبایی را وسیله درک و فهم حقیقت و آن را معراجی بسوی عالم معنی دانسته اند. این جنبه، بعد معنوی و محتوای عمیق آثار هنری اسلام است که در ورای نقش ها و رنگ ها جا دارد و طبیعتاً معیار های دیگری را که در خور آن باشد برای ارزیابی می طلبد).

برای فهمیدن تئوری هنر کاندینسکی، لازم است که نخست مفهوم کار هنری را که مورد توجه اوست بشناسیم و هدف او را از اقدام به کار هنری در نظر داشته باشیم و به نظر او: “اثر هنری از دو عنصر تشکیل می شود: درونی و بیرونی؛ عنصر درونی هیجان(عاطفه) روح هنرمند است. این هیجان خاصیت آن را دارد که هیجان مشابهی در شخص نگرنده پدید آورد.” روان، به لحاظ آنکه با تن ارتباط دارد، بواسطه حواس- چیزی که احساس می شود، بر انگیخته می شوند، بدینگونه چیز احساس شده حکم پل را دارد، بدین معنی که رابطه فیزیکی بین عناصر غیر مادی- که عبارت است از عاطفه هنرمند- و مادی وجود دارد، که منتج می شود به یک اثر هنری. نیز آنچه حس می شود پلی است از مادی (هنرمند و اثرش)به غیر مادی(هیجان در روان نگرنده).

توالی قضیه بدین صورت است:

هیجان(در شخص هنرمند)- امر حس شده- اثر حس شده- هیجان(در شخص نگرنده). تا آن درجه که اثر هنری موفقیت آمیز باشد، دو هیجان فوق مشابه و همطراز خواهند بود. از این حیث نقاشی هیچ فرقی با یک ترانه ندارد، هر کدامشان وسیله برقراری ارتباط است. عنصر درونی (هیجان) باید وجود داشته باشد؛ در غیر این حالت، اثر هنری قلابی است. عنصر درونی، شکل اثر هنری را تعیین می کند.

کاندینسکی در باره اثر هنری چنین استدلال نموده است که رنگ و شکل فی نفسه عنصر های زبانی را تشکیل می دهند که برای بیان (عاطفه) هیجان کافی هستند و اینکه به همانگونه که صورت موسیقایی مستقیماً بر روان اثر می کند، رنگ و شکل نیز همان کیفیت را دارد. تنها نکته لازم این است که رنگ و شکل را باید به حالتی ترکیب کرد که به حد کفایت، عاطفه درونی را بیان کند و به حد کفایت آن را به نگرنده انتفال دهد.ضرورتی ندارد که به رنگ و شکل ” نمود جسمیت”، یعنی جلوه اشیاء طبیعی را بدهیم. خود شکل مبین معنی درونی است که متناسب با رابطه هماهنگ آن با رنگ، دارای درجات شدت و ضعف است. زیبایی، دستیابی موفقیت آمیز به این تناظر بین ضرورتی درونی و دلالت(معنی) بیان کننده.

کاندینسکی رساله خود را با تمایز بین سه منشاء متفاوت الهام به اتمام رساند:

۱- برداشت بلافاصله از طبیعت خارج(از خود شخص)، این حرف را تأثر هم        می نامند.

۲- بیان خود جوش و تا حد زیادی ناخودآگاه خصوصیت درونی، بیان طبیعت غیر مادی(یعنی روحانی). این را بداهه سازی هم می نامند.

۳- بیان احساس درونی که به تدریج صورت می بندد؛ این بیان به دفعات و تقریباً به نحوی فضل فروشانه مورد تأمل قرار می گیرد. این را تصنیف هم می نامند.

در این فرایند عقل، ناخودآگاهی و مقصود نقش بارزی ایفا می کنند اما از سبک سنگین کردن ها چیزی به ظهور نمی رسد مگر فقط احساس.

- از منشأ اول: آثار خود کاندینسکی تا سال ۱۹۱۰ م. ، نقاشی های ” فوویسم” پدید آمد.

- از منشأ دوم: نقاشی های انتزاعی اکسپرسیونیستی دوره ۲۱-۱۹۱۰ بوجود آمد.

- از منشأ سوم: نقاشی های انتزاعی ابداعی پدیدار شد.

بداهه سازی کاندینسکی طلیعه هنر غیر رسمی(Informal) عصر حاضر است.(از ۱۹۴۵ به بعد) و ترکیب بندی های او در آمدی بر هنر کنستراکتیویسم(Constructivism) می باشد. در سال ۱۹۱۲ م. «کوپکا» هنرمند چکوسلواکی نیز آثار انتزاعی خویش را به نمایش در آورد. وی از اولین نقاشانی بود که با الهام از موسیقی به نقاشی پرداخت و لذا برخی از تابلوهای خود را به نام های «فوگ قرمز و آبی رنگ مایه های گرم» نامید. او در حدود سال ۱۹۲۰ م. با همکاری چند هنرمند دیگر از جمله «بلان گاتی» و «والنسی» گروهی را تشکیل داد.

از نقاشان دیگر که با گرایش به سوی هنر انتزاعی آثاری به وجود آورد «روبر دلونه» بود. دلونه آثار شعر گونه خود را با توجه به رنگ های خالص به وجود آورد. خود او در مورد نقاشی هایش از «فرم- سوژه» نام می برد.

نهضت هنر آبستره مربوط به یک منطقه خاص نبود. این شیوه در تمام کشور های دنیا طرفدارانی داشت که هر یک به ترتیبی جداگانه به فعالیت مشغول بودند و در عین حال از یکدیگر تأثیر می پذیرفتند. مورگان روسل و مک دونالد رایت از نقاشان آمریکایی بودند که از روبر دلونه الهام گرفتند. ایندو از سال ۱۹۱۳ م. به بعد در این شیوه آثاری به وجود آوردند. در فرانسه و آلمان نیز بطور همزمان هنر آبستره به وجود آمد، اما جنبش هنر آبستره در روسیه با کیفیتی برتر نمودار شد به ترتیبی که بسیاری از نوابغ این جنبش از این سرزمین برخاستند. تعداد نقاشانی که تحت این شیوه، نقاشی نموده اند بسیارند، در میان آنها هستند نقاشانی که با آثارشان گرایش های دیگری به وجود آورده اند و به ترتیبی مبتکر و معرف شیوه های جدید تری در رابطه با هنر آبستره می باشند. این شیوه ها عبارتند از: تاشیسم، سوپره ماتیسم،    نئو پلاستی سیسم و کنستراکتیوسیم. دو مسیر عمده در هنر مدرن وجود دارد. مسیر اول- که پایه های آن قبل از آغاز قرن بیستم در اروپای غربی به ویژه در فرانسه ریخته شد- تحت عنوان کوبیسم نام گذاری شد. مسیر دوم که بیشتر متعلق به قرن حاضر است، با عنوان هنر انتزاعی(آبستره)، از روسیه آغاز گردید، که خود تیز به نحوی از کوبیسم متأثر گردیده است. در رابطه با این مسیر هنری، ابتدا از واسیلی کاندینسکی، نقاش روسی نام بردیم که از پایه گذاران و متفکرین هنر آبستره محسوب می شود. وی از اولین نقاشانی بود که با حذف فیگور و برداشت مستفیم از طبیعت، ارزشهای مستقل رنگ و فرم را شناخت و به بیان خالص هنر دست یافت. کاندینسکی کوشش نمود تا با تعمق در اسرار فوق طبیعی و جهان لاهوتی، رنگ و فرم را خارج از مفاهیمی که در طبیعت دارند، به منظور تجسم دنیایی که خود می شناخت و یا در پی شناخت آن بود، بهم بیامیزد و برای تجسم این ذهنیت به عناصر عینی مجرد روی آورد. هدف نهایی او این نبود که نقاشی را از محتوا پاک کند، بلکه هدف او این بود که:« قالبی مجرد برای تجریدات ذهنی خویش بیافریند. زیرا همان طور که حس رفعت جویی هنرمندان «گوتیک» موجب شد که معماری گوتیک مفهوم «عناصر عمودی» خود را کشف کند. به همان گونه نیز کاندینسکی تبیین آرمان های عقیدتی خویش را در ریتم های ویژه فرم و رنگ جستجو می کرد. کیفیت پویای عناصر، «تم» اصلی آثار کاندینسکی را تشکیل می داد. ولی این پویایی بیشتر ناشی از حرکتی خود به خودی و درونی بود تا جنبشی آینده گرا. لذا در آثار او همه چیز در روحانیت حرکتی پیوسته و فضایی بیکران مستغرق است و هیچ چیز را یارای گریز از این هستی هماهنگ و موزون نیست؛ «کل» به «جزء» رجحان اساسی دارد و روح بر ماده پیشی می گیرد». کاندینسکی به بعد معنوی و عرفانی در هنر اهمیت فراوانی می داد و در دنیای مادی و ظاهری غرق نمی شد. او برای دستیابی به مفاهیم علمی در نقاشی به روح شرقی توجه داشت، چنانکه می نویسد:«نقاشی به ناچار باید فلسفه ماده ای که بر اساس سنت یونانی- رومی پایه گذاری شده است رها ساخته و در مواجهه با شرق، به سوی هنر معنوی گام بردارد». پل کله نیز که دوست و همفکر کاندینسکی است همین اعتقاد را دارد. او می گوید:« هنر، مرئی کردن نامرئی است». یا به عبارت دیگر،«هنر، کشف کشش های ناشی از جهان مرئی و امکانات اسرار آمیز بشر است که فقط روحاً می توان آن ها را حس و لمس کرد».